Wednesday, July 12, 2006

Lips ...


When I was 18, I saw the greatest man ever, my master. He taught me lots of things. The most amazing lesson was about 'lips'. "One of the most important parts of your body is your lips. … .And remember, the second best thing to do with them is to smile", He said. But he never told me what the first one is. Anyway, it took me a few years to find it out. Now, I'm telling you, smile even is not the second best thing; it's on the third place. …

- Kate Johnson, Project Lips, the introduction.

Monday, July 10, 2006

Hero ...


I need a hero
I'm holding out for a hero 'til the end of the night
...
I need a hero
I'm holding out for a hero 'til the morning light

- Holding Out For A Hero, Shrek 2 Soundtrack

Saturday, July 8, 2006

Green ...


Long, long ago, there was a man and a woman who fell in love.
But that kind of love was taboo in the old times ...
It was a forbidden love.
The two promised they would be born again to reunite ...
and be happily married forever.

But they didn't know ...
That they can not change their fate ...

- Green Green

Friday, July 7, 2006

Kite ...


Throw your dream into space
like a kite,
and you do not know what it will bring back,
a new life,
a new friend,
a new love,
a new country.

- Anais Nin

Wednesday, July 5, 2006

By My Side ...


Whatever it takes ... I have to fight,
To build a better world ... and make it right,
And when I am alone ... it's late at night,
I reach out and you're right here by my side

- By my side, Chris de Burgh

Tuesday, June 27, 2006

Hospital ...


روی اولین صندلی خالی که پیدا میکنم میشینم، به خاطر یه تست کوچیک منا تا کجا که نکشیدن! صندلی کناریم هم خالیه. روی صندلی بعدی خانوم نه چندان مسنی نشسته که اصلا هم نگران به نظر نمی رسه. موبایلی که به گردنش آویزون کرده اندازه یه دی وی دی بزرگیشه. چی میشه گفت؟ دارندگی و برازندگی! نگاهی به قسمت پرستارها می کنم. اگه یه لحظه فراموش کنی که اینجا کجاست، میتونی مطمئن باشی که توی یه اکس پارتی رات دادن! یه کم که دقت میکنی خیلی ساده میتونی ببینی که هیچ کس هیچ کاری نمیکنه و همه کارا فقط به یه دکتر و یه پرستار ختم میشه، بقیه هم مشغول کار خودشونن. توی اتاق پانسمان پسری روی تخت خوابیده که احتمالا تصادف کرده و پیشونیش شکافته. بالای سرش هم دوتا دکتر یا شاید هم پرستار جوان ایستادن و دارن سعی میکنن پیشونیش را بخیه بزنن. حالت هر دوتاشون کاملا گویاست که چقدر حواسشون به کارشونه! بعدها دکتر ما در دفتر خاطراتش چه خواهد نوشت؟ "با او برای اولین بار در اورژانش آشنا شدم، بالای سر مریضی که هر دو دقیقه از درد از حال می رفت، و من هم این فرصت های طلایی را غنیمت می شمردم ..." پرستار جدیدی وارد میشه، کفشای پاشنه بلند، ناخن های لاک زده، آرایش غلیظ. باز هم همون توهم. من و پارتی؟ تخت جدیدی با سر و صدا وارد سالن میشه، روش یه دختر خوابیده که به نظر نمیرسه خیلی درد داشه باشه، پشت سرش هم یه زن و یه پسر وارد میشن. زن نگران به نظر میرسه. میاد و کنار من روی صندلی خالی میشینه. بالاخره انتظار زن مبایل دار به سر اومد.
"خدا بد نده. چی شده؟"
"چند وقت بود دخترم شکمش درد می گرفت، این بار که رفتیم دکتر گفت یه غده تو شکمشه"
"عادت ماهیانه هاش منظمن؟"
"آره، عالی"
"خوب چیز مهمی نیست، خیلی پیش میاد!"
"خدا کنه. این دکتر آشنای ما که توی همین بیمارستانه هم همین را می گفت، میشناسینش؟ دکتر فلانی"
"نه، کدوم بخشه؟"
"بخش اعصاب! خیلی دکتر معروفیه"
"منم یه آشنا توی ..."
...
بازم همون حرفای زنانه، حرفای احمقانه زنانه. یکی نیست به من بگه حالا تو چرا گوش میکنی! باز هم سرم را می چرخونم. روی یک تخت پسر کوچولویی درد میکشه و مادرش، کنارش، بیشتر از اون. روی یه تخت دیگه ... . جایی که برای جون آدما ارزشی قائل نیستن، برای چی می خوان ارزش قائل بشن؟ از جام پا میشم. دیگه داره حالم به هم می خوره. بذار حالا که میتونم برم بیرون، زود برم، و دعا کنم که هیچ وقت مجبور نشم که برگردم. هیچ کس مجبور نشه
 ...

- از بلاگ نیما شکیبا
 

Tuesday, June 13, 2006

Traveling ...


نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد