Saturday, April 14, 2012

Tired ...



اینکه چندبار و چه مدتی او را زده بودند، به‌یاد نمی‌آورد. همواره پنج شش آدم سیاه‌جامه با هم به جانش می‌افتادند، گاهی با مشت، گاهی با تعلیمی، گاهی با میله‌ی فولادین، گاهی با پوتین. زمان‌هایی بود که به بی‌شرمی حیوان بر کف سلول می‌غلتید و با تلاش بی‌پایان و نومید بدنش را این‌سو و آن‌سو می‌کشانید تا از شر لگدهای آنان در امان بماند و همین‌کار سبب می‌شد که لگدهای بیشتر و بیشتری بر دنده‌هایش،‌ شکمش،‌ آرنجش،‌ ساق پاهایش،‌ کشاله‌ی رانش و... نثار شود. زمان‌هایی بود که زدن‌ها آن‌قدر ادامه می‌يافت که آنچه بی‌رحمانه و خبیث و نابخشودنی می‌نمود کردار نگهبانان نبود، که ناتوانی وی از واداشتن خویش به بیهوشی بود.

- ۱۹۸۴، جورج اورول 

Wednesday, February 29, 2012

Chocolate ...


Life is like a box of chocolates.
You never know what you're gonna get.

- Forrest Gump, The Movie 

Friday, February 3, 2012

Please ...

  
يا رب سببي ساز که يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت

خاک ره آن يار سفرکرده بياريد
تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت

فرياد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

امروز که در دست توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

اي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت

درويش مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت

در خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي
بر مي‌شکند گوشه محراب امامت

حاشا که من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت

کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

Saturday, January 28, 2012

Dance ...


Natasha brings me kisses in the moonlight,
She kneels above me, silk upon my skin,
I reach for her, and I can feel her heartbeat,
Beneath her breast so heavy in my hand;
The rain is running rivers on my window,
And shimmers on the streetlights down below,
She's happy when I hold her in the shadows,
And whispers of a life I've never known;
And will you dance, Natasha dance for me,
Because I want to feel the passion in your soul,
And when you dance, will you tell me in a story,
The joy and pain of living in your world;
La la la, la la la, la la la la ...
And with the light I wake up in the morning,
And she has gone, it must have been a dream,
And then I see the roses on my pillow,
And now I know that she will come again;
And she will dance, Natasha dance for me,
Again I want to feel the passion in your soul,
And when you move, will you show me in a story,
The joy and pain of living in your world;
Natasha dance for me ...


- Natasha dance, Chris de Burgh

Monday, January 9, 2012

Cold ...


گاهی آدم هیچ قندی در دلش آب نمی‌شود؛ بس که سرد است.
دلگرمی چیز خوبی است، باعث می‌شود قندهای زیادی در دل آدم آب شود. 

- منبع: نامشخص

Tuesday, December 20, 2011

Away ...


And still I stand this very day
With a burning wish to fly away
I'm still looking, looking for the summer

- Looking for the summer, Chris Rea

Wednesday, September 7, 2011

Numb ...


چقدر امشب خسته ام، لهم، رمقي برايم نمانده، اما بايد حرف بزنم، يك كمي حرف بزنم تا خوابم ببرد، بايد حرف بزنم، حتماً! گرچه هيچ حرفي هم ندارم. از ديروز غذا نخورده ام، از پريشب نخوابيده ام، ديشب، ماه كه از پيشم رفت و من تنها ماندم رفتم بخوابم، هوا داشت روشن مي شد، چشمهام كمي گرم شد بيدار شدم، بيدار نشدم، از خواب پريدم، پا شدم، چراغ را روشن كردم، رفتم سراغ سيگار، نشستم، برخاستم، ايستادم، راه رفتم، برگشتم، نشستم، برخاستم، رفتم، از اطاق خارج شدم، قدم زدم، برگشتم، دم در اطاق ايستادم، برگشتم، قدم زدم، كنار حوض ايستادم، نشستم، نشستم، نشستم، كلاغها برگشتند، چراغهاي كوچه پرپر گشتند، سپيده پنجره را شست، نسيم سرد برخاست، آه! صبح شد، شب رفت و ديشب شد، فردا آمد و امروز شد.

- گفتگوهاي تنهايي (بخش اول) / علي شريعتي